تبليغاتX
MOHSEN SHARIFI وبلاگ رسمي آبيز

محسن شریفی

شعر چراغبان!

 با سلام خدمت دوستان عزیز

حتما بسیاری از شما آقای رمضان سیروسی را می شناسید. ایشان قطعه شعری در مورد آبیز با یکسری عکس های بسار زیبا برای ما فرستاده اند. یکی از عکس ها به همراه قطعه شعر در اینجا تقدیم شما می شود و ادامه عکس ها را در پست دیگری تقدیم خواهم نمود. با تشکر فراوان از دوستم رمضان سیروسی منتظر دریافت مطالب دیگر دوستان آبیزی یا غیر آبیزی هم هستیم. موفق باشید.

چراغبان !

چه نشسته ای

که خاطره هایم غبار گرفته اند

 ادامه شعر چراغبان


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 8:37  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 13

دزد مال یا ایمان!

نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

ادامه داستان

داستان کوتاه 12

صفحه شعر و داستان


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 6:49  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 12

چگونه یک خبر بد را برسانیم؟

 داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریكایی در تایید اینكه نباید اخبار ناگوار را به یكباره به شنونده گفت تعریف می كند. 

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سركشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟ 

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد. 

سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

 -پرخوری قربان. 

پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید كه تا این اندازه دوست داشت؟

 ادامه داستان


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 6:45  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 11

رازی كه آینــه فاش كرد 

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد. کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال ...

برای مطالعه بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 8:5  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 10

روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد ...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 5:37  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 9

كلبه كوچك

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 12:24  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 8

بهترین راه حل

     پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».
      پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.  نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود.

برای مطالعه بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 10:44  توسط محسن شریفی  | 

شعر شهادت

با سلام خدمت دوستان عزیز

شعر زیر را استاد غلامحسن عبدالله زاده پس از شهادت برادرم علیرضا شریفی سروده اند که آقای محمدرضا ناصحی قبول زحمت کرده و برای ما فرستادند. با تشکر فراوان از این دو بزرگوار این قطعه شعر به محضر شما تقدیم می گردد. التماس دعا

شهادت!

علیرضا   شهید  گلگون کفن     

خوش آمدی خوش آمدی در وطن

ز جبهه زنده گر که بر نگشتی

 پشت براداران ز غم شکستی

در ره دین زجان خود گذشتی

ورد زبانم شب و روز این سخن

                             خوش آمدی خوش آمدی در وطن

ترا یقین به روز واپسین بود

دفاع تو ز میهن و زدین بود

کشته شدن مگر تو را یقین بود

که در همین مقوله گفتی سخن

                             خوش آمدی خوش آمدی در وطن

برای مطالعه بقیه این شعر بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 14:6  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 7

لبخند زندگی بخش

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد …  قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :

مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم .

برای مطالعه بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 15:49  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 6

دستان دعا کننده

اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند.

برای مطالعه بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 11:7  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 6

مشکل کار کجاست؟

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

برای مطالعه بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 14:21  توسط محسن شریفی  | 

آبیز

سلام دوستان و همراهان

اينجا وبلاگ رسمي آبيز است...

آبيز زيبا

قلب تپنده قائنات

بهشت زيركوه

اينجا آبيز است...

خسته از بي‌مهري‌ها

به اميد تازه‌ها

چشم به راه

اينجا آبيز است...

استوار و برقرار

عاشق ميهن و اسلام

اينجا آبيز است...

خاطره‌ها اينجاست.

منتظر مطالب خواندني، عكس‌هاي ديدني، نظرات شنيدني و ديدگاه‌هاي پربار دوستداران آبيز در وبلاگ رسمي آبيز هستيم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 10:43  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 5

با سلام خدمت دوستان عزیز

داستان زیر برای مطالعه امروز شما انتخاب شده است.

یک نامه جالب!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت،

برای مطالعه ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 11:31  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 4

چگونه یك پارادایم شكل می گیرد؟

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند. هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند. پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند. اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.

براي مطالعه بقيه اين متن بر روي ادامه مطلب كليك نمائيد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 13:25  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 3

 با سلام خدمت دوستان عزیز

مزرعه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد: پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد .

برای مطالعه بقیه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 13:59  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 2

اشتباه فرشتگان


درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...


حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

با تشکر از دوست خوبم آقای غلامی

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 16:15  توسط محسن شریفی  | 

داستان کوتاه 1
با سلام خدمت دوستان عزیز

از این پس بخش جدیدی را به وبلاگ اضافه خواهیم نمود که در قالب آن شما می توانید اشعار و داستان های کوتاه و آموزنده را برای ما ارسال نمائید. منتظر مطالب و نظرات شما هستم. و اما اولین داستان کوتاه:

یکی از بستگان خدا


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

 - آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

 -شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

با تشکر از همسر عزیزم به خاطر ارسال این داستان و پیشنهاد فوق

|+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 12:29  توسط محسن شریفی  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ