با سلام خدمت دوستان عزیز
حتما بسیاری از شما آقای رمضان سیروسی را می شناسید. ایشان قطعه شعری در مورد آبیز با یکسری عکس های بسار زیبا برای ما فرستاده اند. یکی از عکس ها به همراه قطعه شعر در اینجا تقدیم شما می شود و ادامه عکس ها را در پست دیگری تقدیم خواهم نمود. با تشکر فراوان از دوستم رمضان سیروسی منتظر دریافت مطالب دیگر دوستان آبیزی یا غیر آبیزی هم هستیم.
چراغبان !
چه نشسته ای
که خاطره هایم غبار گرفته اند
می خواهم دوباره از کوچه های تنگ بگذرم
و از هیزم های بیابانی
پیله ی ابریشم بچینم
می خواهم دوباره بر پشت بام بخزم
و انارهای همسایه را غارت کنم
دخترکان را دید بزنم
دخترکانی که در رویاهایشان
غرق می شوند
آنجا که بر سرشان تاجی است
مرواریدنشان
و بر تنشان
حریری سپید
و صدای دایره و تنبک و دهل
و رقص مردان
با لباس های محلی
و ضرب چوب هایشان
وقت چوب بازی
و اسبانی که در افق پرواز می کنند
به سوی قصرهای مجلل
چراغبان !
شهریور است
و نمی دانم
گردوها هنوز هم تب رسیدن دارند ؟
آبان است
و آیا گل های زعفران
لبخند می زنند
بر دستان پینه بسته ی دهقانان در سحرگاهان ؟
بهار است
و آیا آسمان
آنقدر به زمین بخشیده
که خیشی در زمین فرو کوفته شود ؟
چراغبان !
نمی دانی
دلم هنوز
اسير ابهت آن سرو است
اسیر آن کوچه های نمناک
اسیر رگبارهای باران
و شرشر ناودان ها
چراغبان !
خاطره هایم غبار گرفته اند
برخیز
و بر بالای سرو
چراغ های خاطره را روشن کن
چراغبان !
چه نشسته ای
برخیز

