تبليغاتX
MOHSEN SHARIFI وبلاگ رسمي آبيز

محسن شریفی

مصاحبه اختصاصي چهارم(قسمت چهارم)

با سلام خدمت دوستان عزيز و همراه

قسمت چهارم از مصاحبه اختصاصی وبلاگ رسمی آبیز  با آقای علیرضا حسنی آبیز تقدیم شما می شود. منتظر نظرات و پیشنهادات جدید شما هستم.

قسمت چهارم:

س- از خاطرات خود در مدارس آبیز و همچنین دانشگاه بفرمایید؟

پ- خاطرات من از دوران تحصیل در آبیز بسیار مفصل است و خیلی وقت ها به آن دوران فکر می کنم و این خاطرات برای من زنده می شود. اولین خاطره ام به روزهای اول مدرسه برمی گردد.  اولین روزی که مدرسه رفتم از سربازان جلوی پاسگاه ترسیدم و به خانه برگشتم. از فردای آن روز هر روز کتاب و دفتر خود را برمی داشتم و به بهانه مدرسه می رفتم با بچه ها بازی می کردم و وقتی مدرسه تعطیل می شد قاطی بچه ها به خانه برمی گشتم. یک روز زودتر از موعد گرسنه ام شد و به خانه رفتم. مادرم گفت چرا زود آمده ای و من نتوانستم دروغ خوبی جور کنم و معلوم شد که 19 روز از شروع مدرسه گذشته و من مدرسه نرفته ام.

خاطره دیگرم مربوط به سال 57 است که در آبیز خیلی زلزله می آمد و بعضی بچه ها از این موضوع سوء استفاده می کردند و ساعت هایی که درس بلد نبودند ناگهان از ته کلاس داد می زدند: آقا زلزله، آقا زلزله و بعد همه مدرسه هجوم می آوردند به سمت بیرون.

من انشاهای خوبی می نوشتم و بعضی از شاگردان قلدر از این مسئله سوء استفاده می کردند و مرا وادار می کردند برایشان انشاء بنویسم. یک بار در کلاس اول یا دوم راهنمایی موضوع انشای ما "دروغگویی چیست"؟ بود. یکی از بچه ها زنگ تفریح به من گفت برایش انشاء بنویسم. من چند بار قبلا انشاهایش را نوشته بودم و نمی خواستم بنویسم اما او مرا مجبور کرد. من هم انشای او را نوشتم. اتفاقا به محض اینکه سر کلاس رفتیم معلم او را صدا کرد که انشایش را بخواند و او هم خواند. جمله اول انشاء چنین بود:

"دروغگویی چیست"؟

دروغگویی یکی از دستورات اکید اسلام است که پیامبر و امامان به آن سفارش زیادی نموده اند، در اینجا معلم از او خواست که تکرار کند و او هم دوباره – بدون اینکه به معنای آنچه می خواند فکر کند- همین جمله را خواند.

خاطره دیگرم مربوط به روزی است که معلم می خواست یکی از بچه ها را کتک بزند.  معمولا در این مواقع به یکی از شاگردان درسخوان و مورد علاقه معلم می گفتند برود از دفتر ترکه انار بیاورد یا اگر نبود از باغ ملاخلیل که نزدیک مدرسه بود ترکه انار بیاورد. آن روز معلم آقای مظفر کریمی اسفاد را فرستاد که برود ترکه انار بیاورد. از قضا باغ ملاخلیل را تراکتور زده بودند و درخت های انار را از ریشه درآورده بودند. آقای کریمی هم که پسر شوخ و با فراستی بود و از سویی نمی خواست که همشاگردی اش کتک بخورد یک درخت انار درسته را به کلاس آورد. معلم با دیدن درخت خنده اش گرفت و تنبیه منتفی شد.

خاطرات دوران دانشگاه بسیار زیاد و متنوع است. برای نمونه به یکی از آن ها اشاره می کنم. در دوران تحصیل در مشهد من به همراه یکی از دوستانم به نام آقای علیرضا شریفی در کلاس تئاتر داریوش ارجمند شرکت می کردیم. در این کلاس دو تا از دانشجویان مهندسی و پزشکی هم می آمدند که وضع مالی شان خوب بود و هر دو کیف سامسونیت که درآن سا ل ها تازه مد شده بود می آوردند و روی میز بزرگی در گوشه کلاس می گذاشتند. یک روز صبح آقای شریفی یک زنبیل قرمز رنگ از خانه آورد. به هر دو طرف این زنبیل مقوای سفید چسبانده و رویش با حروف زیبا نوشته بود:ZAMBILET . ما هر دو کتاب و دفترمان را توی زامبیلت گذاشتیم و کمی دیرتر از بقیه- وقتی همه نشسته بودند و آقای ارجمند هم پیپش را روشن کرده و داشت صحبت می کرد- وارد شدیم و زامبیلت را کنار سامسونیت آن بچه ها قرار دادیم. این زامبیلت را تا ماه ها بعد هم با خود به دانشگاه می بردیم و مایه ی  تفریح ما بود. اگرچه برخی ها از این کار و کارهای مشابهی که برای خنده می کردیم تعبیر "اعتراض سیاسی" می کردند!

س- با توجه به سفری که اخیرا به آبیز داشتید، آبیز را چگونه یافتید؟ برای ما توصیف کنید جنبه های مختلف آن را از طبیعت گرفته تا خلق و خوی مردم و تحولات احتمالی؟

پ-  واقعیت این است که وقتی شما دور از زادگاه خود زندگی می کنید همیشه تصویری آرمانی و زیبا از آن در ذهن دارید. تصویری که بیشتر بازتاب کودکی خودتان است و کودکی معمولا در شادی بی خبری می گذرد و همه چیز در کودکی رنگ و جلای دیگری دارد. برای همه آن هایی که بچگی شان را در آبیز گذرانده اند آبیز هنوز همان تصویر رویایی را در خاطر زنده می کند.

من هر بار که به آبیز می روم عمیقا نگرشی تاریخی پیدا می کنم. تخریب آبیز در زلزله برایم نشانه ای است از نابودی های مکرری که می تواند رخ دهد و در گذشته بارها رخ داده است. از خودم می پرسم همین روستای دور افتاده ما چندبار در طول تاریخ به همین شکل نابود شده و دوباره سر از خاکستر برکرده است؟ نوجوانان و کودکان زیادی را می بینم که نمی شناسم و بسیاری از آن ها را که می شناختم درگذشته اند. تامل و تفکر درباره این ها مجالی است برای اندیشیدن به چرخ زندگی. همیشه کسانی می روند و کسانی می آیند. هیچ کس و هیچ چیز ابدی نیست. این حقیقت هولناک  اما زیبایی است. زندگی مثل رودخانه ای درگذر است و آن قطرات آبی که از منظر ما گذشته اند، به راحتی گذشته و قطرات دیگری جای آن را گرفته اما رودخانه هنوز همان رودخانه است.

تحولات و تغییرات اجتناب ناپذیر است. آبیز امروزه بیشتر به یک شهرک می ماند تا به یک روستا و این البته ضرورت زمانه ما است. مردم آبیز هم مثل هر جای دیگر ملغمه ای از عادات نیک و ناپسند هستند. گروهی خرافی و کج فکر و ریاکار و ازخود راضی و پرمدعا و نان به نرخ روز خور و سر در آخور هرکه به آنان نواله ای بدهد و گروهی زحمتکش، مهربان، خوش فکر، سربلند و نیک اندیش. من به ویژه به جوانانی امیدوارم که از تعصبات و خرافات به دورند و به آینده ای روشن چشم دارند و می توانند افق های دور را رصد کنند و از سرچشمه های دانایی آب گوارای دانش و فرزانگی بنوشند.

س- موفقيت‌هاي خودتان را بيشتر مديون چه كسي هستيد؟

پ- نمی دانم موفقیتی داشته ام؟ یا موفقیت های من از شکست های من بیشتر بوده است یا نه؟ اگر موفقیتی داشته باشم مدیون خیلی کسان هستم. اما بیش از همه فکر می کنم پدرم موثر بوده است چون هر زمان که از فشار کار و سختی فعالیت به شدت خسته می شدم  یاد سختکوشی ایشان می افتادم و به این نتیجه می رسیدم که هنوز یک درصد پدرم کار نکرده ام! از نظر اخلاقی و فکری هم آنچه به طور عملی از ایشان آموخته ام از همه ی آموخته های من از فلسفه ی چین و ژاپن باستان تا غرب مدرن بیشتر و موثرتر بوده است.

ادامه دارد ...

قسمت سوم

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 4:28  توسط محسن شریفی  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ